به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
مرا خوش تر از این ها نیست
دهان کوچکت را بوسه دادن
دهان کوچکت را بوسه دادن
دهان کوچکت را بوسه دادن
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه ی نوشت بمیرم
نمی خواهم در آغوشت بگیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم
که می خواهم در آغوشت بمیرم
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
دلم از وحشت دوری تو چو بال آن پروانه تنها به گرد شمع سوزان وجودم سخت میسوزد
روحم از فرط غم و اندوه تنهایی می خیزد در گوشه ای تنها
از این دنیای پوشالی به یادت اشک می بارد ز چشم بی فروغ و خسته ام دیگر
بعد تو بر هر چه من روی کنم نقش کنگی ست خواب پوچی ست
وای بر من حسرت بی انتهایی ست بعد تو افسانه های زندگی رنگ دگر داره
لحظه ها تلخند بوی غربت در فضای خانه پیچیده از سرای دل محبت رخت بر چیده
دلم آتش گرفته زبانم تلخ گشته دگر دنیا برایم خالی از هر لحظه گشته
لحظه های خوب وای بر من بعد تو دیگر چه میخواهم؟ چه خواهم کرد؟
هیچ ... بعد تو از غصه لبریزم همچون پرستویی شکسته پر جدا افتاده از لانه
رهسپار خانه ی مرگم بعد تو دیگر نمیخواهم بمانم
بعد تو دیگر نمیخواهم بمانم
بعد تو دیگر نمیخواهم بمانم
بعد تو دیگر نمیخواهم بمانم
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
تو را با تمامی وجودم می پرستم ، می ستایم و دوستت دارم
نگاهم را با نگاهت آشنا کردم که شاید تو بخوانی در نگاهم
راز این غم را راز این عشق و محبت را
ولی گویا تو اصلا رسم خواندن را نمی دانی راز این عشق درونی
داستان عشق تو قصه ی گرداب پیری که مرا بلعید
بسی افسوس که تو هرگز نفهمیدی ، ندانستی ولی ای کاش
حتی برای لحظه ای کوتاه می توانستم به شهر قلب تو من راه یابم
و در آن واپسین اوقات دم هر چی می خواهم به لب آرم بگویم
تو را با تمامی وجودم می پرستم ، می ستایم و دوستت دارم
می پرستم ، می ستایم و دوستت دارم
می پرستم ، می ستایم و دوستت دارم
می پرستم ، می ستایم و دوستت دارم
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
حکایت ام کن
و برای چشمانی که مرا قطره قطره....
برای لب هایی که ترانه ام کردند
و بعد شاید مرثیه ای.....
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد ؟
و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی و به یک قهر مرا می رانی ؟
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم که مرا با همه ی سادگی ام
چون کلافی پر از گمراهی چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه مثل یک هیچ نمایان کردند
من در اینجا نفسم تنگ شده ست بس که گرداگردم پر از دیوار است
گر نبودی اینجا گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید می سپردم به خزان در دو دستان توانای خزان می مردم
بی تو دستم سرد است بی تو روحم چون موج بی قرار است دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم تو شبیه بادی من شبیه بادبادک هستم تا تو هستی هستم
بی تو اما ورقی کاغذ و.... هیچ !
بی تو اما ورقی کاغذ و.... هیچ !
بی تو اما ورقی کاغذ و.... هیچ !
بی تو اما ورقی کاغذ و.... هیچ !
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
دستانت را به من بسپار دستان پینه بسته ات را
ای مسخ شده از روزگار
دستانت را به من بسپار تا بوسه ام را...
در بند بند انگشتانت بنشانم
ای مسخ شده از روزگار دستانت را به من بسپار
دستانت را به من بسپار
دستانت را....
دستانت را....
دستانت را....
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
از پرنده های بهار بپرس آشیانه ام را
از قاصدک های رقصان راز پنهانم را
اگر به بن بست تاریکی رسیدی
بدان آن سو تر دری هست رو به جلگه ی خورشید آنگاه
و جلگه را صاحب باش !!!
و جلگه را صاحب باش !!!
و جلگه را صاحب باش!!!
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
ای همه پنجره! ای روشنی رو به بهار!
جگر آزرده و پر و بسته ترینم بی تو
بی تو در چشمانم بوی گل زخم عطش افتاده ست
در بیابان سکوت غربت آینه را فهمیدم خسته ام خسته ترینم بی تو
بی تو در کام عطش می خشکم شب تنهایی من دلگیر است
ای تو...! حتی نفسی با خود هیچ رهایم مگذار
که من از سایه ی خود میترسم دست افتاده ی سردم امشب
چشم در گرمی مهرت بسته ست سخت بشکسته ترینم..... بی تو!
. .....بی تو! .....بی تو! .....بی تو!
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊
بگذار در لحظات با تو بودن با تو باشم
و همه چیز را آن طور که هست به دست فراموشی بسپارم
بگذار در نگاهت گم کرده هایم را پیدا کنم و حرارت آغوشت به جسم سردم گرمی دوباره بخشد
هم آن گونه که عشق تو روحم را گرمی می بخشد
بگذار با تو باشم بگذار که در سرای قلب تو لحظه ای بس کوتاه بنشینم و با تو داد سخن دهم
تا در لحظات بی تو بودن با خاطراتت تنها نباشم
چه من در تو و با تو زاده شده ام و میخواهم که در تو و با تو بمیرم!!!
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊



